دانیــال یـه دنیـــاست

💐 یه پســـر رویــایی و فوق العاده، یه هدیه شیــرین🌻

سلام به زندگی🤗 سلام به دانیال💞

💞اینجا آرشیو زندگی فرشته زمینی ما دانیال 💓

😍دوسش داره خـــوب😍

این روزا آقا دانیال مــدام اشک دخترخاله شو در میاره ماجرا از این قراره: از اونجا که آقا دانیال و دخترخاله روژان هر روز که ماماناشون میرن سر کار پیش مامان خانم فرح میمونن و خلاصه اینکه ایشون یعنی پسرخاله هرجا روژان خانم تشریف دارن میخواد باعجله و سرعت خودش رو بهش برسونه و ببوستش و از اونجا که خیلی کوچولو هست هنوز تعادل راه رفتنش کامل نشده، تالاپی میوفته روش و کل صورتشو خیس میکنه با آب دهنش  والبته هراز گاهی هم اختیارشو از دست میده و از ذوق فراوون دندونش میگیره که البته دندون گرفتنِ از روی دوست داشتنه و کاملا ارثیه (باباش) و اینه که روژان خانم شروع میکنه به گریه کردن گاهی وقتا تو خوابم میخواد بره سراغش انقدر که کلافمون می...
27 دی 1396

یه آخر هفته عـــالی

دو روز پیش خیـــلی یهــویی تصمیم گرفتیم ســه تایی آخر هفته بریم دهبید البته به دعوت خــانواده خیــلی گُل قهرمانی🌹 خیلی خوش گذشت و خیلی زحمت دادیم بهشون و تـــو عزیـــز دلم کلی حـــالت خـــوش شد با ببعی ها و هــــاپــو     ...
8 دی 1396

💐دانیـــال، دریــــا و یک سالگــے💐

عزیزکم سالروز نخستین تولدت خاص بود و در یادها ماند... تو در بیمارستان بستری بودی، بیمار و رنجور در آغوشم... اما بازهم سپاس خدا را که حالا، سالمی و مسئله ای چندان جدی نبود هرچند بسیار  بسیار اذیت شدی و من تصمیم گرفتم این ماه یعنی ماه سیزدهم زندگیت را به جای روز تولدت، "ماه" تولد تو بنمامم و هر روزش را برای بودنت و برای سالم بودنت در قلبم جشن بگیرم... چند روزی تو را به دریا بردم تا بسپارم دردهای حال و آینده ات را به دست آب... به دست زلالی و سخاوت دریـــا... و به دست بالاترینِ دست ها یعنــی خــــدا.... "میــلاد بـا ارزشت هــزار بــار فرخـنده و مبـــارک" عاشقانه دوستت دارم و خدا را به خاطر این عشق مادری سپاس میگو...
3 دی 1396

یک هفته سخت

هفته ای که گذشت سختترین هفته عمر من و گل پسرم بــود "خدایــا از بیماری ها و گرفتاریهای بد به تو پناه میبریم که تو یاور پناه آورندگانی" دانیال ازصبح پنجشنبه تب کرد و هی زیاد و زیادتر شد و دکتر و دکتر و دکتر ... تا شنبه شب که اسهال و استفراغم اضافه و بدنش دِهیدراته شد و در بیمـــارســتان بســـتری سه شب بستری بود و در این مدت بدنش دونه های قرمز رنگی بیرون ریخت که با توجه به آزمایشات که علائمی از عفونت نداشتن اوضاع و احوالش حاکی از ویروس روزئولا بود که واگیره و اسهالش که خوب نمیشد. دیدن احوال پسر همیشه شادم با حالت بی حالی تو بیمارستان اونم حوالیه تولدش و بی خوابی ۵روزه ام و مریضیه خودم هم که مضاف شده بود بسیار افسرده ام کر...
18 آذر 1396

بابای هیجان زده

خـــوب ببینیم این دفعه دیگه چی بابای آقا دانیال رو هیجانی کرد و باعث شد از ذوقش داد بزنه و دانیال جان بترسه چیـــز خاصی نبــودا فقط خیلی قشــنگ بود آقا دانیال به حالت زانوی خم روی پاهاش نشسته بود کــــه... ناگهان بدون هیچ تکیه گاه و کمکی ازجاش بلند شد و روی پاهاش وایساد برای اولـــین بـــار هیچی دیگه یه دفعه ای بلند شدن ایشون همانا و از ذوق داد زدنه باباشم همانا  خیلی صحنه جالبی بود حیف که قابل عکس گرفتن نبود. معجزه زندگیم دوستت دارم😘 و بازهم خدایــا سپــاس🙏
7 آذر 1396

دانیال با استیکر طبیعی

امشب خاله رقیه جونم اومده بود خونه ما و کلی با دانیال دوست شده بود و باهاش بازی کرد و کلی استیکر طبیعی واسش گذاشت و کلی خندیدیم الهی خدای مهربون به حق همین روزا به زودیه زود دلشو شاد کنه و یه نی نی خوشمزه نصیبش کنه ...
4 آذر 1396

اولین پیــرایش

این آقا دانیـــاله که اولیـــن آرایشگاهشو به سلامتی و با خــاطره خـــوش همراه با بابایی مهربونش رفت و واقعا هم پسر خوبی بود اصلا اذیت نکرد فقط اینکه کمی از سشوار ترسید. الهی فدای تار موهاش بشم😍😘 مبــــارکت باشه زیباترین هدیـــه خــــدا ...
1 آذر 1396

یه هَوَس بــامزه

دیروز یه نی نی خوشمزه در حال خوردن پستونک بـــود که ناگهان آقا دانیال از راه رسید وای که چه صحنه جـــالبی بود اما نشد عکس بگیرم  هیچی دیگه ایشون که ما خودمونو کشتیم اما تو دوماهگی پستونک رو رها کردن چنان به سمت پستانک نی نی حمله ور گردیدند که نگو و نپرس از دهن نی نی که با نگاهی مظلوم قضیه رو دنبال میکرد درآورد و در حال گذاشتن در دهان مبارک خویش بود که از این کار ممانعت گردید حالا مگه ول میکرد قضیه رو بعد ده ماه فیلش یاد هندستون کرده بود امروز خاله سحر براش خرید و اینم عکس العمل ایشون👇 البته مهمون ۵دقیقه دهان مبارک بـــود فـــدای شیرین کاریهات😘 ...
27 آبان 1396

آغاز یک روز خوب با بـــابـــا

خـــدا ســایه همه پدرا رو بالا سر فرزنداشون حفظ کنه انشاالله از وقتی دیروز باباش اومده از دیشب همش دوست داره کنارش باشه صبح با صدای نفسای بلند باباش بیدار شد و رفت سمتشو بیدارش کرد بعدشم اولین صبحانه مشترکشون رو باهم خوردن "شیر تیلیت" "هلاک اینجور خم شدنشم" بعدشم باهم رفتن حیاط رو مرتب کنن وخلاصه یه روز خوب به لطف خدا اینجوری آغاز شد ...
18 آبان 1396